![]() |
![]() |
|
| ... شاید باید کمی وقت بزاریم تا استکان قهومون رو تا آخرین قطرش بنوشیم ... |
|
میخوام همه جا داد بزنم . پیش هر کسی ازت بپرسم. کجایی؟ یادته اون روزا؟ آره میترسیدم اون قدیما. ولی الان نمیترسم دیگه. میخوام داد بزنم. به همه بگم آره من عاشقت هستم. میخوام بدونی. دلم برات تنگ شده. سپیده. کجایییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟
(انسانی که نامش شد آرامند) |
|
گیرم بازم بیایی... از عاشقی بخونی... روز غمم نبودی... خورشید با دیگرون بود... مارو به چی فروختی... اون از ما بهترون بود...؟!؟
(انسانی که نامش شد آرامند) |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا فردا طلوعی بیش نمانده است.
همیشه میگم تا فردا طلوعی بیش نیست. چاره ای ندارم . فقط صبر. به امید فردایی که شاید بیاد. اما افسوس که ممکنه فردا نیاد. من شاه خود هستم. فقط من ومن. امروز و فردا ...؟!؟ Aramond Mehrzad با من با این ایمیل در تماس باشید. dreamsofseven7@yahoo.com eStaBlisHed bY aMir.bAhRam |
|
RSS
|