![]() |
![]() |
|
| ... شاید باید کمی وقت بزاریم تا استکان قهومون رو تا آخرین قطرش بنوشیم ... |
|
دلم خیلی گرفته . میخوام خاموش بشم. باز هوای گریه. دلم برای شهرم یک ذره شده. شیراز شهر من . حتما میام پیشت.
توی حیاط نشسته بودم. دلم برای بارون خیلی تنگ شده بود. زیر لب زمزمه میکردم بارون . با آهنگش توی ذهنم میرقصیدم. گفتم خدایا کجایی. دلم خیلی گرفته بود. میگن وقتی بارون میاد که دل یک نفر شکسته باشه. چشماش خیس باشه. ... یواش یواش بوی بارون رو حس کردم. خدای من داشت بارون میومد. گفتم خدای من . مرسییییییییییییی. نشستم و به بوی بارون و صداش و احساسش رو گوش کردم و بوییدم. چشمام بسته بودن. بارون داشت بند میومد. که چشمام رو باز کردم. ... هیچجا خیس نبود. ... بلند شدمو رفتم. فقط کاشیها و بلوز و گونم خیس شده بودن. چه حس عجیبی. ... ؟!؟!؟
به یاد ندا ی عزیزمون. یک دقیقه سکوت کنیم.
خدایا ممنونم. با تمام وجودم میگم دوست دارم. نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم خوب من.
دلم خیلی بارونی.
(آرامند) |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا فردا طلوعی بیش نمانده است.
همیشه میگم تا فردا طلوعی بیش نیست. چاره ای ندارم . فقط صبر. به امید فردایی که شاید بیاد. اما افسوس که ممکنه فردا نیاد. من شاه خود هستم. فقط من ومن. امروز و فردا ...؟!؟ Aramond Mehrzad با من با این ایمیل در تماس باشید. dreamsofseven7@yahoo.com eStaBlisHed bY aMir.bAhRam |
|
RSS
|