![]() |
![]() |
|
| ... شاید باید کمی وقت بزاریم تا استکان قهومون رو تا آخرین قطرش بنوشیم ... |
|
همیشه در گذرم. توی خیابون . توی محیطهای عمومی. بوتیک ها . پاساژها . توی اینترنت و ... بالاخره توی زندگی. توی این گذر کردن با آدمای زیادی و میشه گفت با صورتای زیادی که فکرهای متفاوت و یکم در گیر روبرو میشم. با حرفای سیاسی که امروزه همه رو در گیر کرده . دیدن افرادی که برای هیچ یا بهتر بگم پوچ خودشونو در گیر کردن. نمی دونم چرا توی خیابونا همه دارن به زمین نگاه می کنن. آیا و اقعا گذشته زمان دیدن آسمون؟ یا اینکه آسمون تکراری شده . یا اینکه باید رنگ آسمون رو عوض کنیم؟ وقتی نگاه می کنی می بینی که چه قدر خیابونا از شادی خلوت. همش به خودم می گم با اینکه خیاونا شلوغ تر میشن ولی داره هر روز خلوت تر میشه. وقتی به چهره ها نگاه می کنی متوجه میشی که همه تو فکرن. توی فکر همون در گیریا.
داره عید می یاد. سال نو. جشن نوروز. آیا گذشته وقت داستانایی که بابا بزرگا و مامان بزرگا تعریف می کردن؟ چرا؟ نسل جدید فراموشش کرده؟ یا اینکه همین درگیریا داره داستان های شیرین و آسمون آبی رو از یادمون می بره؟ باید خونه تکونی کنیم. آسمون آبی رو نگاه کنیم.
چون داره عید می یاد. سال نو. جشن نوروز. و آسمون آبی ...
(آرامند)
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا فردا طلوعی بیش نمانده است.
همیشه میگم تا فردا طلوعی بیش نیست. چاره ای ندارم . فقط صبر. به امید فردایی که شاید بیاد. اما افسوس که ممکنه فردا نیاد. من شاه خود هستم. فقط من ومن. امروز و فردا ...؟!؟ Aramond Mehrzad با من با این ایمیل در تماس باشید. dreamsofseven7@yahoo.com eStaBlisHed bY aMir.bAhRam |
|
RSS
|