![]() |
![]() |
|
| ... شاید باید کمی وقت بزاریم تا استکان قهومون رو تا آخرین قطرش بنوشیم ... |
|
"Bring Me To Life" how can you see into my eyes like open doors leading you down into my core where I’ve become so numb without a soul my spirit sleeping somewhere cold until you find it there and lead it back home (Wake me up) Wake me up inside (I can’t wake up) Wake me up inside (Save me) call my name and save me from the dark (Wake me up) bid my blood to run (I can’t wake up) before I come undone (Save me) save me from the nothing I’ve become now that I know what I’m without you can't just leave me breathe into me and make me real bring me to life (Wake me up) Wake me up inside (I can’t wake up) Wake me up inside (Save me) call my name and save me from the dark (Wake me up) bid my blood to run (I can’t wake up) before I come undone (Save me) save me from the nothing I’ve become Bring me to life (I've been living a lie, there's nothing inside) Bring me to life frozen inside without your touch without your love darling only you are the life among the dead all this time I can't believe I couldn't see kept in the dark but you were there in front of me I’ve been sleeping a thousand years it seems got to open my eyes to everything without a thought without a voice without a soul don't let me die here there must be something more bring me to life (Wake me up) Wake me up inside (I can’t wake up) Wake me up inside (Save me) call my name and save me from the dark (Wake me up) bid my blood to run (I can’t wake up) before I come undone (Save me) save me from the nothing I’ve become (Bring me to life) I’ve been living a lie, there’s nothing inside (Bring me to life) "مرا به زندگی برگردان" چگونه می توانی به درون چشمانم نگاه کنی ؟ مانند درهای باز. تو را به درون من هدایت می کند جایی که من کرخت و بی احساس خواهم شد بدون روح و روان روح من در حال خوابیدن در جایی سرد است تا وقتی که تو آنرا آنجا بیابی و به خانه هدایتش کنی. بیدارم کن مرا از درون بیدار کن نمی توانم بیدار شوم مرا از درون بیدار کن نجاتم بده. اسم مرا صدا بزن و مرا از تاریکی رها کن مرا بیدار کن . خونم را به جریان بینداز . نمی توانم بیدار شوم . قبل ا ز آنکه به نیمه تمامها بپیوندم نجاتم بده . مرا از پوچی نجات بده . اکنون می توانم درک کنم که بدون تو چه هستم . تو نمی توانی مرا ترک کنی بی هیچ چیزی به من زندگی عطا کن و مرا واقعیت ببخش مرا به زندگی برگردان . مرا به زندگی برگردان من در دنیایی دروغیـن زندگی می کردم هیچ چیزی اینجا نیست مرا به زندگی برگردان بدون لمس تو یخ زده ام اینجا بدون عشق تو ، عزیزم فقط تویی زندگی در مسیر مرگ تمام این دیده ها باور ندارم ، نمی بینم در تاریکی اما تو آنجایی جلوی چشمان من من به مدت هزار سال خوابیده ام ، اینگونه به نظر می رسد من مجبورم چشمانم را به سوی همه چیز بازگشایم بی هیچ اندیشه ای بی هیچ صدایی بی هیچ روحی اجازه نده اینجا بمیرم اشتباهی وجود دارد مرا به زندگی برگردان مرا به زندگی برگردان من در دنیایی دروغیـن زندگی می کردم هیچ چیزی اینجا نیست مرا به زندگی برگردان
(آرامند) |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا فردا طلوعی بیش نمانده است.
همیشه میگم تا فردا طلوعی بیش نیست. چاره ای ندارم . فقط صبر. به امید فردایی که شاید بیاد. اما افسوس که ممکنه فردا نیاد. من شاه خود هستم. فقط من ومن. امروز و فردا ...؟!؟ Aramond Mehrzad با من با این ایمیل در تماس باشید. dreamsofseven7@yahoo.com eStaBlisHed bY aMir.bAhRam |
|
RSS
|