تبليغاتX
زندگی مکعبی
... شاید باید کمی وقت بزاریم تا استکان قهومون رو تا آخرین قطرش بنوشیم ...
 

دلم خیلی گرفته .

میخوام خاموش بشم.

باز هوای گریه.

دلم برای شهرم یک ذره شده.

شیراز شهر من .

حتما میام پیشت.

 



توی حیاط نشسته بودم. دلم برای بارون خیلی تنگ شده بود.

زیر لب زمزمه میکردم بارون .

با آهنگش توی ذهنم میرقصیدم.

گفتم خدایا کجایی.

دلم خیلی گرفته بود.

میگن وقتی بارون میاد  که دل یک نفر شکسته باشه.

چشماش خیس باشه.

...

یواش یواش بوی بارون رو حس کردم.

خدای من داشت بارون میومد.

گفتم خدای من . مرسییییییییییییی.

نشستم و به بوی بارون و صداش و احساسش رو گوش کردم و بوییدم.

چشمام بسته بودن.

بارون داشت بند میومد. که چشمام رو باز کردم.

...

هیچجا خیس نبود.

...

بلند شدمو رفتم.

فقط کاشیها و بلوز و گونم خیس شده بودن.

چه حس عجیبی.

...

؟!؟!؟

 



به یاد ندا ی عزیزمون.

یک دقیقه سکوت کنیم.



خدایا ممنونم. با تمام وجودم میگم دوست دارم.

نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم خوب من.

 



دلم خیلی بارونی.

 

 

 

 

 

 

(آرامند)

+ نوشته شده در  Mon 29 Jun 2009ساعت 7 PM  توسط آرامند | 
 

 

Where is my vote

 

?!?

 

(Aramond)

+ نوشته شده در  Sun 21 Jun 2009ساعت 6 PM  توسط آرامند | 
 

 

 من لبه ی یک پرتگاه ایستادم.

به کفشام نگاه میکنم که با من سرود می خوانند.

به پایین که نگاه میکنم دلم میریزه.

کفشامو در میارم و راست را چپ.

گونه ای که به من نگاه کنند.

سکوت مرا فرا می گیرد.

 

با سکوت حرفی را در خاموشی میگویم.

سکوتم تحملش را ندارد.

داد میزنم که : " ای خدای من ، تو کجایی "

 

و ناگاه  باز سکوت مرا فرا میگیرد و احساس .

 

کسی نیست.

کسی حرف نمیزند.

تنها کفشهایم مرا دیدند.

کفشهایم تنها به دیدن غروب نشستند برای همیشه !!!

...

 



 

به جای سلام بگیم درود.

نگیم فارسی ، بگیم پارسی.

پس درود به زبان خوش پارسی.

ببخشید که نظر دهیم رو  به پس از تایید تغییر دادم. دلیل داشت .

باز چشم امیدی به بخشایشتان.

 

دهنم باز موند؟!؟

توی این هفت سال که کلا با وبلاگ  سرو کار دارم (تا چهار سال پیش برای وب اتحادیه ی زنان ایران می نوشتم) ،بدون اینکه بخوام تبلیغ کنم یا نظر بخوام، پوشه ی یادگاریهاتون پر بود از بهانه برای لبریز. میومدینو میرفتین.

از وقتی پوشه ی یادگاریهاتون ، پس از تایید شد!

امروز دیدم سی و چهار یادگاری دارم.

مرسی .

بیشترینش از ملیکا هستش.

ملیکا جان مرسی از محبتت.

چجور توی این دنیای مجازی بهم میرسیم و همدیگرو پیدا میکنیم.

پرسیدی دخترم یا پسر؟!

من انسانم.

از روح خودت.

پس مثل همیم.

بازم مرسی .

برات میل هم زدم.

 

دلم تنگ شده برای حرفای فلسفیم.

حرفایی که باید توش دقیق میشدی.

یادمه چند سال پیش که جاش توی پذیرایی قلبمه، دوستم (س) بهم گفت حرفای فلسفیت منو کشته.

دلم برات تنگ شده (س).

 

باز بگو برایم...

بیادتم.

 

یک حرف ،

گاه دلم میشکند. میدانم که شاید ناخواسته.

احساس گریه مرا فرا میگیرد.

ولی ...

 

 

 



 

راستش خیلی خستم . از نامردی ها. از آدمای دور و برم (بعضیهاشون) که واقعا بعضی موقع ها میگم حیف اسم انسان برای اینا  .

باز چی بگم. این قدر حرف دارم که نمیدونم چی بگم.

میخوام حرف بزنم ولی باز حرفایی هست ولی برای نگفتن.

خستم از بی نمکی دستم و از ساده بودنم.

خستم.

 

 

(آرامند)

+ نوشته شده در  Thu 11 Jun 2009ساعت 2 PM  توسط آرامند | 
 

 

اجازه هست یه جمله بگم؟!

می خواهم باز برایت گریه کنم.

...

 

 

(آرامند)

+ نوشته شده در  Sat 6 Jun 2009ساعت 2 AM  توسط آرامند | 
 

 

یک داستان تکراری.

دخترک کبریت فروش.

اما یک تراژدی جدید. از نوع قرن ۲۱

باز شروع میشه ...

اما این بار دخترک تنها نیست.

پسر ها و دختر ها.

چند تیکه چوب که رووش تبلیغات هستش. شاید بهتر باشه بگم حمایت.

گوگردا شده کاغذ.

حالا دیگه جعبه کبریتای مکعب مستطیلی شده کیفای مکعبی.

 باز بگو ...

این و آن

کدامین را باید؟

برای حمایت از حقوق از دست رفته. حقوقی که حق ماست . مال ماست. 

ولی ؟؟؟

آن را گدایی میکنیم.

کدامین را باید؟!؟!

...

 

 

 

(آرامند)

+ نوشته شده در  Sat 6 Jun 2009ساعت 1 AM  توسط آرامند | 
 

 

باز یک دنیا حرف برای گفتن.

باز حرفای تکراری.

ولی باز تکرار و سکوت

...

و دنیای مکعبی و سه نقطه ی من.

 

I wanna say , but I cant . A world sentences to say but silence

I am always thinking , about everything. I wanna say, but I cant. I wanna make my mind empty, but still I cant. Just try and try and try and so on

 

 

 

(آرامند)

+ نوشته شده در  Sat 6 Jun 2009ساعت 1 AM  توسط آرامند | 
 

 

باز احساس مرا فرا گرفت برای نوشتن ...

بین خودمون بمونه. خیلی دوست دارم بنویسم. فقط کافی یک کاغذ سفید رو ببینم. اون وقت پر میشه از مکعب ذهنم.

 

 

 

 

(آرامند)

+ نوشته شده در  Sun 31 May 2009ساعت 3 AM  توسط آرامند | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تا فردا طلوعی بیش نمانده است.













Aramond








eStaBlisHed bY aMir.bAhRam


نوشته های پیشین
6/29/2009 - 7/5/2009
6/12/2009 - 6/21/2009
5/26/2009 - 6/11/2009
5/29/2009 - 6/4/2009
5/22/2009 - 5/28/2009
5/12/2009 - 5/21/2009
4/25/2009 - 5/11/2009
4/28/2009 - 5/4/2009
4/11/2009 - 4/20/2009
3/25/2009 - 4/10/2009
3/21/2009 - 3/27/2009
3/12/2009 - 3/20/2009
2/23/2009 - 3/11/2009
2/26/2009 - 3/4/2009
2/19/2009 - 2/25/2009
2/10/2009 - 2/18/2009
1/24/2009 - 2/9/2009
1/27/2009 - 2/2/2009
12/25/2008 - 1/10/2009
12/28/2008 - 1/3/2009
12/21/2008 - 12/27/2008
12/12/2008 - 12/20/2008
11/28/2008 - 12/4/2008
11/21/2008 - 11/27/2008
11/12/2008 - 11/20/2008
10/26/2008 - 11/11/2008
9/26/2008 - 10/12/2008
9/12/2008 - 9/21/2008
8/12/2008 - 8/21/2008
7/26/2008 - 8/11/2008
6/21/2008 - 6/27/2008
4/24/2008 - 5/10/2008
4/20/2008 - 4/26/2008
3/20/2008 - 3/26/2008
3/12/2008 - 3/19/2008
2/20/2008 - 2/26/2008
9/30/2007 - 10/6/2007
9/23/2007 - 9/29/2007
9/13/2007 - 9/22/2007
8/30/2007 - 9/5/2007
پیوندها
کوروش کبیر شاه شاهان
مکتب کمال
اتحاد ایرانیان
زمینی ها
Facebook
یاهو
آریاترین آریایی
از میان روشنایی های شب
Plurk
مترسک
بیایید با هم به دیگران بخندیم
بدرود شهری که دوست می داشتم ات
سوته دلان
فالستان
پارس پلانت
New Scientist
Expert village
You think
(( مسافر زمان ))
شهر ممنوعه
عقاید یک دانشجو
جایی برای با هم بودن
طـنز سپنتــــــــــــــا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM